عید
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ 

عید را کمی ناوخت تر اما به کل تان تبریک میګم. عید امسان چندان مزه نداشت هیچ نفامیدیم که چی وخت آمد و رفت اګه راستش ره بګویم امو عید هم ده وطن مزه مته، ده ای ملکا غیز تعمیر های بلند و سرک های پخته دیګه هیچ چیز از خوب ګفتن نیست انسان ها وقت یک دیګر را در جاده مینګرند یک قواره ای خنده ګونه میکنند و تیر میشند...... ګمش کو از چی آدم بناله آداب و انسانیت هم ده امو وطن 

عید

در بیابان آب باران عید است

در خزان یاد بهاران عید است

پادشاه و یا ګدا تا ګشنه شد

نزد هر دو لقمه ای نان عید است

در جهان هر جا که دیدی خانمی

تا بګفتی جان و قربان عید است

آن جوان بینی غرق عشرت است

زلف را چون ماند یالان عید است

آن قدر ظلم و ستم دیدم ز خویش

غیر چو بشکست یک دو دندان عید است

هر کی کرد یاد وطن نالید لیک

خیبر را یاد آفغان عید است

 


کلمات کلیدی:
 
باز دود کابل آسمانی شد
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ 

باز دود کابل آسمانی شد

بار دیگر مادری در چادر اش

خون و اشک و ماتمی را نقش زد

بار دیگر کور شد تاریک شد

چشم امیدی پدر

بار دیگر طفلک ام

دشنام بی پدر! را کسب کرد

باز دود کابل آسمانی شد

* * *

خانه ها ویران شد

هم چراغ و روشنی مدفون شد

مادرم فریاد زد گریید خون

بار دیگر خاک و خون یکسان شد

باز دود کابل آسمانی شد

باز دود کابل آسمانی شد

 


کلمات کلیدی:
 
شب
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ 

 

این هم زندگی ام

شب تاریک و تنهایی

شب تاریک و تنهایی

شب تاریک و تاریکتر از شب دیگر

و تنهایی

 

چهره ها همه سیاه

و سیاه تر

و لبخند فریب

بر سر قبر همه ی وعده ها

این هم زندگی ام

شب تاریک و تنهایی

 

کلمه ها دروغ

عشق را میتوان با پول خرید

و کشت

و همه عمر سیاه پوش نشست

این هم زندگی ام

شب تاریک و سیاه تر از شب های دیگر

و تنهایی...

 

 


کلمات کلیدی:
 
جوانــــــــــــــــــــم
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦ 

سلام و فراوان سپاس از تمام شما عزیزان که از اینجا دیدن میکنید.

 

 

جوانــــــــــــــــــــم

کار من

کار من وی ی ی بیچارگک! گفتن

و بس

امشب خبر از خون

جگر سوخته

دست و پا قطعه قطعه

پارچه ای پیراهن

بر سر شاخه درخت چنار

مادری سرگردان

پسرم! وای پسرم!

میگرید

و من

در پس شیشه ای تلوزیون

وی ی ی بیچارگک! گفتم و بس

بعد هم

یک پیاله چای و چینل دیگر

بر یکی رقص و دیگرش آهنگ

لحظه هایم

خوش ِ خوش

جوانم

چه کنم کار دیگری نمی توانم کرد

بعد در بستر خواب

تمام دنیایم

دختر همسایه

کوچه،

آن کوچه ای دیگر، چه قد بلند و اندام زیبا داشت

آن یکی را (مس کال)

منتظرم

" اگه زنگ نمی زنه پیام خو روان کنه"

جوانم آخر

همه با خواب و خیالم

چه کنم

چیز دیگر نمیتوانم شد

جوانم

کار من

وی ی ی بیچارگک !!!

گفتن و بس

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
نــــام مـــــــن
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦ 

امروز

من و طفلم و شاید هم

پدرم

نام گذاری می شویم

بعد از آذان ِ قباله دهندگان بهشت

در گوشم

نام من

بمب

مائین

و شاید هم باروت باشم.

و قبرغه

و هر استخوانم

چره و مرمی

سینه ای

هم نوعم را.

در آن بالا تر ها

آیا نوشته اند که باید چنین کنم؟

و یا

او هم حیران است

که این خاکی ها

چگونه آتشی میشوند؟

من هم نمیدانم

ولی بعد از این نام ما

وحشت و اشک

و خون

شاید هم انفجار خواهد بود.

 

( قوس 1386 )

 


کلمات کلیدی: